سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

غزل باران
 
لینک دوستان

     بهشت و دوزخ از نگاه حسین حلّاج

 

     شرح مختصر احوال و افکار

حسین بن منصور حلاج در سال 244 هـ . ق در روستای طور در شمال شرقی شهر بیضاء فارس به دنیا آمد. پدرش منصور از بیضاء به واسط سفر کرد و حسین را با خود به این شهر برد. در واسط که بیشتر مردم آن مذهب حنبلی داشتند، حلاج به فراگیری زبان عربی و قرآن پرداخت. حلاج در جوانی از واسط به شهر شوشتر آمد و با سَهل تُستری (متوفی. 283 هـ. ق) آشنا شد و مدتی را مصاحب سهل بود. اولین مرشد معنوی حلاج همین سهل است که به او چلّه نشینی به سان موسی (ع) را آموخت. حلاج سپس سهل را ترک کرد و به بغداد آمده و به شاگردی عَمرو مکی در مدرسه­ی حسن بصری در آمد. عمرو خرقه­ی تصوف را بر او پوشانید. دیری نپائید که حلاج به حلقه­ی درس جنید پیوست. در سال 270 هـ . ق به مکه رفت و یک سال را در آنجا با روزه و سکوت و عمره سپری کرد. در بازگشت به اهواز برای نخستین بار به اندرز و موعظه­ی مردم پرداخت و صوفیان ریاکار عصر خود را رسوا کرد. خرقه­ی صوفیانه را از تن درآورد و لباس عوام را پوشید. به خلاف صوفیان که همواره سکوت و خاموشی را در مواجه با مردم ترجیح می دادند، او آزادانه و بی مهابا با مردم در میدان شهر سخنمی­گفت و گروهی از مردم به او گرویدند.

فرقه های مذهبی که با اندیشه­ی نوین عرفانی حلاج مخالفت می­کردند دو گروه بودند: یکی معتزله و گروه دیگر غلات. از همه بیشتر ابن الفرات و ابن نوبخت مردم را علیه حلاج     می­شورانیدند و او را به نیرنگ و خدعه متهم می­کردند.

آیین حلاج معرفت به باطن و مکاشفه­ی عارفانه ای بود که مرزهای قومی – دینی را   بر­می­داشت. در مواعظ و سخنان او همواره این اندیشه­ی محوری تبلیغ  می­شود که آداب و رسوم ظاهری فرقه های مذهبی فرع است، نه اصل. آدمی نباید خود را در قید این رسوم محصور و زندانی کند. بلکه باید فراتر رود و من نهایی – خدا- را در درون خود تجربه کند. لذا حلاج از همه­ی مفاهیم و واژگان مکتب های فکری و آیین های مختلف بهره می­جست.       می­توان گفت جوهر اندیشه و حکمت باطنی حلاج، بر پایه­ی عشق استوار است. عشقی که جوهر خدا و راز آفرینش هستی است.  برخی از آثار به جای مانده­ی حلاج عبارتند از: طواسین ، بستان المعرفه و دیوان الحلاج .

حلاج سپس به خراسان ، طالقان، هندوستان، چین و ماوراءالنهر سفر کرد و در این شهرها به وعظ و سخن می­پرداخت. وی پس از این سفرها به بغداد بازگشت و در آنجا شب ها در گورستان به عبادت مشغول بود و روزها در کوچه و بازار سخن می­گفت. در بازارها فریاد می­کرد: «بدانید که خداوند خون مرا بر شما روا کرده است، بکُشیدم، بکشیدم تا شما را پاداش دهند و من به آرامش رسم.».

 ابو عمر و عبدالله مکرم توانستند برخی فقهای دیگر را با خود همراه کنند و رأی به کشتن حلاج دهند و خلیفه بغداد فرمان قتل حلاج را صادر کرد. روز 24 ذی الحجه ،حلاج را ابتدا تازیانه زدند، سپس دست و پایش را بریدند، آنگاه به دار آویختند. فردای آن روز سرش را بریدند ، تنش را آتش زدند و خاکسترش را از بالای مناره­ای در دجله ریختند. (ر.ک. میرآخوری،1389: 10-18)

 

     بهشت و دوزخ از دیدگاه حلاج

حلاج همین دنیا را نشانه و نمونه­ای از بهشت و دوزخ می­داند. به عقیده­ی او درهمین جهان ماده می­توان اهل سعادت و شقاوت را مشاهده کرد. وی بهجت و خوشی طاعت و نیز تلخی و ناخوشی گناهان در این دنیا را نشانه و مثالی از خوشی­ها و رنج های بهشت و دوزخ در جهان دیگر می­داند . (ر .ک. بقلی،1389 : 267-268 و میرآخوری ،274:1389)

 

       انسان: عالَم کوچک

حلاج آدمی را تجلی گاه خداوند می­داند. در نظر او هستی با تمام مختصاتش در سیمای انسان پدیدار و پیداست :

« مُلک و مَلکوت در صورت آدم و ذریّت او پیداست و خداوند – جل جلاله- ظاهر کرد به صنایع و أسمای خود ، نزد نزول سبحات او، از پیدا شدن ملک نزد قرآن کبریا، که او راست قدر و سبحات. » (بقلی ،265:1389)

وی انسان را عالَم کوچک می داند و می گوید « کونین از عرش تا به ثری در صورت آدم ظاهر است ، زیرا که کون اصغر است. هر که آدم را دید ، از عرش تا به ثری دید.»    (بقلی،1389: 271)

حلاج در تعبیر آیه­ی « سَنُرِیَهُم آیاتُنا فِی الآفاقِ وَ فی أنفُسِهِم » (ما آیات قدرت و حکمت خود را در آفاق و أنفس به ایشان بنمایانیم )( فصلت: 53)، انسان را جلوه­ی خداوند و واجد تمام صفات خدایی می­داند. به اعتقاد او خدا انسان را به صورت خودش آفرید تا خود را در وجود او ببیند . (ر .ک. بقلی،1389 :  343-344)

بنابراین، رابطه­ی خدا با انسان بر پایه­ی لطف و محبت است . حلاج بر این باور است که اگر انسان لطف و محبت خداوند را بر تعلقات دنیوی ترجیح دهد و درد و محنت را در راه وصال او تحمل نماید، درمقامات قرب صعود خواهد کرد. او اعتقاد دارد که درد و رنج، دل را صفا     می­بخشد و موجب می شود که باری تعالی بر دل آدمی متجلّی شود . (همان: 158)

 

     خودخواهی ؛ عامل ورود به دوزخ

حلاج خود خواهی های آدمی و توبه نکردن از معاصی را عامل دور شدن از رحمت الهی و ورود به دوزخ می داند :

« حق گفت: هر که با من منازعت کند در چیزی که من بدو نداده ام ، بستانم از آنچه بدو داده­ام ، تا توبه کند. چون توبه کند پیراهن نو درپوشم که پیش از آن نپوشیده است. هر که توبه نکند، از رحمت خویش خالی کنم و در دوزخ مکانی بنشانم که هرگز در او نگاه نکنم. هر که به من بخشد آنچه من بدو داده­ام ، به اخلاص محبت، او را مالک مُلکی کنم که فنا بدو راه ندارد . » (همان:276)

وی حتی رنج و عذاب عاصیان در دوزخ را رحمتی از سوی خداوند و عامل تقرب آنان به حق معرفی می کند:

« چون بلا ورنج در بنده ای ادامه یابد او را مألوف کند و این رحمت خدا بر اهل جهنّم از آنجا که نمی فهمند.» (میرآخوری، 239:1389)

 

      انواع زهد

در نظر حلاج زهد بر سه گونه است؛ وی رها کردن تعلقات دنیوی را زهد نفس و رستن از نعیم آخرت را زهد دل می نامد.اما از این دو برتر، زهد جان یا ترک گفتن وجود خویش و فانی شدن در ذات اقدس الهی است. بر مبنای این طبقه بندی از زهد، حلاج زاهدان را به سه دسته تقسیم می کند:

« آنان که در دنیا زاهد شدند در سرای رضوان فرود آمدند، آنها که در بهشت زاهد شدند. به مقام قدس فرود آمدند، آن طایفه که در خودی خود زاهد شدند، ایشان را سیلاب وادی «لا اله الا الله» در ربود، در این سرای از آنان خبری نه، در آن سرای هم اثری از آنها نیست! در سراپرده­ی أحدیّت فرود آمدند و در بارگاه صمدیّت، ایشان را بار دادند.»  (میرآخوری،1389 : 201)

 

      مقام قرب برتر از بهشت

حلاج یک لحظه حضور در مقام قرب حق تعالی را بسیار گرانبها تر از تمام نعمت های دنیوی و اُخروی از جمله بهشت می داند:

«من به سبب نسیم ها و عطرهای دل انگیزی که از عشق و قرب تو یافتم، کوه ها و آسمان ها و زمین ها را با همه بزرگی و گستردگی شان خُرد و ناچیز می یابم. و به حق تو که اگر همه­ی بهشت را به ازاء یک لحظه از لحظات یا یک دم گرم از اوقاتم به من بفروشی، هرگز آن را نخواهم خرید. و اگر آتش دوزخ را – با همه­ی  عذاب های گونه گونی که در آن هست- بر من عرضه کنی، برای من از آن حالتی که تو از من دور و پنهان باشی، آسان تر است.» (همان: 227)

 

     شفاعت

حلاج مانند بسیاری دیگر از صوفیه نظیر ابوسعید، بایزید و دیگران، به مسأله­ی شفاعت اعتقاد دارد و برای بندگان عاصی ، از حق تعالی طلب شفاعت می­کند.  (ر.ک. بقلی،1389: 284).

«خدایا بندگانت را بیامرز و مرا میامرز و به آنان رحمت فرما و بر من رحمت مکن، چون من برای خود با تو در پیکار و برای گرفتن حق خود از تو طلبکار نیستم.» (میر آخوری،1389: 228)

حلاج دعوت بندگان به بهشت از سوی حق تعالی را دور از رحمت او می ­داند. به عقیده­ی او خداوندی که با محبّت بی­نهایت خویش انسان را از نیست به هست آورده و او را موهبت هدایت عطا کرده، در انجام کار باید او را در مرتبه­ی قرب خویش جا­ی دهد:

« خداوندا، اول مان بیافریدی به برّ و جود خویش، مان هُدی دادی به فضل خویش، اکنون می­خوانی به بهشت خویش، مان برگ نیست. ار چنان است که آن اول کردی به فضل خویش، تمام کنی به بِرّ خویش ، یا نه، کاری در گرفتی و به باد بردادی»  (انصاری، 1362 : 385).

 مرگ ارادی و رؤیت بهشت و دوزخ

حلاج مانند بسیاری دیگر از صوفیه اعتقاد دارد که پس از گذشتن از مرحله­ی مرگ ارادی یا "مرگ قبل از مرگ" ، می­توان عناصر اُخروی از جمله بهشت و دوزخ را مشاهده کرد. وی در مورد خود می­گوید:

« می­بینم بهشت و دوزخ با املاک عرش و کرسی» (میر آخوری، 1389: 234).

 

         نزدیک شدن زمین و بهشت به یکدیگر

یکی از سخنان شطح آمیز حلاج در مورد بهشت و دوزخ، نزدیک شدن روزانه­ی بهشت و زمین مقدسی در روی أرض خاکی به یکدیگر است. به اعتقاد وی بهشت هر روز به زمین مقدس نزدیک می­شود اما زمین مقدس هر سال یک بار به سوی آن حرکت می­کند. روزبهان بقلی این شطح را این گونه تشریح می کند:

« به حیات قدس، ریاح لواقح خواهد یا حیات فعل در همه اجسام، یا أرواح أشجار و أنهار یا انوار روح ناطقه، یا بحر قدس ملکوت بهشت، که نزدیک شود به جان قاصدان و مشتاقان و مُقبلان هر لحظه ، تا اخیار از عالم فنا به عالم بقا کشند از شوق حق بدیشان، چنان که طبیب دردمندان معرفت گفت – علیه السلام- : «إنَّ الجَنَّهَ لَتَشاق إلی عَمّار وَ سَلمان»( بهشت مشتاق پذیرایی از عمار و سلمان است) ، نزدیک شدن أرض مقدس هر سال، بیت المقدس است؛ او به آسمان نزدیک تر از همه­ی زمین است: پاره­ئی از زمین بهشت است. معراج سیّد از آنجاست، مصعد اَرواح از آنجاست. قربتش از این سبب است. (بقلی، 1389: 272).

این تعبیر حلاج مشابهت هایی با آموزه­های دین زرتشت در مورد بهشت و دوزخ دارد.مطابق تعالیم این آیین پس از آن که گناهکاران بوسیله­ی عذاب سه روزه در آتش دوزخ پاک شدند،همه­ی انسان­ها اعم از نیک و بد وارد بهشت جاوید می­شوند. در وصف این بهشت جاوید آمده است که پس از پاداش و جزای سه روزه، سوشیانس به درگاه اهورامزدا نیایش     می­کند و در اثر آن ، زمین به سوی آسمان بالا می­رود تا به ستاره پایه می­رسد. سپس گَرزمان(عالی ترین طبقه بهشت ) به ستاره پایه (پایین ترین طبقه بهشت ) فرود می­آید و تمام طبقات بهشت به هم پیوسته و بهشتی بی­طبقه را بوجود می­آورند.(ر.ک. سرگلزایی،1379 :205)

منابع:

بقلی ، روزبهان ( 1389) . « شرح شطحیات» به تصحیح هنری کوربن، چاپ ششم، تهران : طهوری

انصاری ، عبدالله ( 1362) . « طبقات الصوفیه » به تصحیح محمد سرور مولایی، چاپ اول، تهران : توس

میرآخوری،قاسم (1389) . « مجموعه آثار حلاج» به تحقیق قاسم میر­آوری ، چاپ دوم، تهران : شفیعی

سرگلزایی، علی، « بهشت و دوزخ در دین زرتشتی»، نشریه­ی دانشکده الهیات مشهد، بهار و تابستان 1379

(23/8 / 91)


[ چهارشنبه 91/8/24 ] [ 1:53 عصر ] [ احمد حاجبی ] [ نظرات () ]

در فصل زرد ، تازه شده ماجرای تو

بعد از دوعید ، آمده فصل عزای تو

 

شاعر گذاشت قافیه ها را کنار هم

شعری نداشت لایق یک ردّپای تو

 

او از تمام عالَم و آدم ، همیشه داشت

حسی غریب به تو و به کربلای تو

 

از مرگ خود رها شده و می شود شهید

هر کس شنید لحظه ی آخر صدای تو

 

شاعر سرود تشنگی رود را ولی

اشکی نداشت گریه کند در رثای تو

 

گاهی میان روضه ی تو فکر می کند

هرگز نبوده شیعه ی خوبی برای تو

 

*  *  *

وقتی که شمر آمد و بر سینه ات نشست

کم کم رسید قافیه تا زیر  نای تو

 

بغضش شکست شاعر و افتاد بر زمین

وقتی که دید پیکر از سر جدای تو...

 

22/ 8 / 91

 

 

 


[ سه شنبه 91/8/23 ] [ 7:51 عصر ] [ احمد حاجبی ] [ نظرات () ]

بعد از دو سه عید، ماه غم می آید

از دور صدای محتشم می آید

یک مَشک پر از آب به ما خواهد داد

عباس دوباره با عَلَم می آید


[ شنبه 91/8/20 ] [ 8:43 عصر ] [ احمد حاجبی ] [ نظرات () ]

تقدیم به مادران شهید:

اگر چه یک پرنده ی بی بال و پر بودم

در آرزوی تو پیوسته در سفر بودم

اگر چه باد عطرتو را منتشر می کرد

همیشه در طلب بوی تازه تر بودم

تمام هستی من بودی و به غیر از تو

من از تمام جهان بی خبر بودم

اگر چه بیست سال گذشته ولی من باز

در انتظار کودک پرشور و شر بودم

و ذره ذره در این خاک جستجو کردم

ببین چگونه به دنبال یک اثر بودم

اگر چه زندگی من همیشه معمولی است

تمام عمر منتظر یک نفر بودم

18/8/91


[ جمعه 91/8/19 ] [ 10:36 صبح ] [ احمد حاجبی ] [ نظرات () ]

 

    بهشت و دوزخ از نگاه خواجه عبدالله انصاری

      شرح مختصر احوال و افکار

خواجه عبدالله انصاری در روز جمعه دوم شعبان سال 396 هـ. .ق در "کهن دژ " هرات زاده شد. بنا به قول خود خواجه در طبقات الصّوفیه، خداوند به او هوش و حافظه­­­ ای خارق العاده عطا کرده بود. شاید به دلیل همین هوش سرشار بود که خیلی زود او را به دبیرستان فرستادند. ابومنصور محمد انصاری سعی بلیغ در تربیت و آموزش فرزند به کار بست و عبدالله مراحل کسب علم و کمال را یکی پس از دیگری پیمود و در نُه سالگی بدان درجه از فهم و دانش رسید که می­توانست از محضر استادانی چون قاضی ابومنصور أزدی ، إملای حدیث کند. در چهارده سالگی بدان پایه رسید که به منبر آمد و مجلس گفت. قدرت حافظه­ ی او بدان حد بود که بیش از هفتاد هزار بیت تازی از شعرای عرب را از حفظ داشت و این موضوع در کتاب طبقات­ الصوفیه­ ی او آشکار است. محیط هرات در دوران تحصیل او از نظر استادان علوم اسلامی مانند: حدیث، تفسیر و فقه آن چنان غنی بود که او در علم حدیث به عالی ترین مراتب دست یافت و مفتی مذهب حنبلی شد.خواجه عبدالله کمتر از هرات خارج شده و معدود سفرهای او بیشتر به نیشابور بوده است. خواجه در هرات در خانقاه « شیخ عمو» تذکیر می کرد و در جایگاه استاد خویش ، امام یحیی­ عمار مجلس می­گفت. «در رعایت شریعت، دقت و احتیاط تمام داشت. وی فقیه و محدّث بود و به تفسیر علاقه می ورزید. اما در تصوف با وجود ذوق و محبتی که داشت به حفظ شریعت می­کوشید و بعضی او را به زهد خشک منسوب کرده اند.» (زرین کوب، 1389: 68)

سخت­گیری­های او با مبتدعان و مخالفان سنّت، عرصه را بر آنان تنگ می­کرد تا آنجا که چندین بار بر علیه او توطئه کردند که نتیجه­ ی آنها گاهی به تبعید و حتی منع او از مجلس گفتن می­انجامید. مخالفت های آشکار او با اهل کلام، اشاعره و معتزله، به مجلس وعظ محدود   نمی شد بلکه چندین کتاب نیز در ردّ آنان نوشته است.ملاقات و شاگردی شیخ عبدالله سجستانی در ده سالگی، مصاحبت او با شیخ ابوالحسن خرقانی در بیست و هشت سالگی ، و دیدار چهل روزه ­ی او با شیخ احمد چشتی، سه حادثه­ ی مهم در تکوین شخصیت عرفانی او بوده اند. شیخ هرات در مجالس وعظ، طبقات الصوفیه­ ی ابوعبدالرحمن­ سلمی را به صوفیان مجلس خویش به زبان هروی املا می­کرد. وی در رشته های مختلف علوم اسلامی تألیفات متعدد دارد. مهم ترین اثر او در تصّوف کتاب " منازل السّائرین" به زبان عربی است. برخی از آثار فارسی او عبارتند از: رساله­ ی صدمیدان، کنز السالکین، محبت­ نامه و مناجات نامه. به درستی روشن نیست که پیر هرات کی و کجا به سرودن مناجات نامه می­ پرداخته است. ذوق و شور عرفانی با تعالیم مدرسه و اشتغال به وعظ و تفسیر که در پیرهرات جمع شده بود، سبب شد که پایه های سبکی نو در نثر فارسی گذاشته شود. شیخ در روز جمعه بیست و دوم ذیِ الحَجه سال 481 هـ . ق در زادگاه خود رخت به سرای دیگر کشید. (ر.ک. زرین­ کوب،1379: 73-80)


    تصویر بهشت ودوزخ در آثار خواجه عبدالله

     معرفت رسمی

خواجه عبدالله انصاری بر لزوم پای بندی به احکام و تعالیم شریعت تاکید دارد و طریقت بدون شریعت یا جدایی شریعت از طریقت را نفی می کند. التزام به شریعت و اجرای احکام و دستورهای آن، برای گروه کثیری از عامه­ی مردم ، رهایی از عذاب و رسیدن به بهشت و بهره مندی از نعمت های آن است. خواجه عبدالله این نوع معرفت را معرفت رسمی یا خبری می­ نامد؛ یعنی شناخت خبری از قرآن و سنّت و پذیرفتن و عمل بدان. وی این نوع معرفت را رد نمی کند و معتقد است عمل به احکام شریعت به تنهایی، موجب حصول به چنین معرفتی می­شود. (ر.ک. انصاری، 1362: 642) این معرفت خبری هر چند از معرفت حقیقی یا معرفت صوفیان فرسنگ ها به دور است اما می تواند موجب دستیابی به نعیم بهشت و رهایی از وعید دوزخ باشد. (ر.ک همان: 644)

رسیدن به بهشت و رهایی از وعید دلیل رسیدن به معرفت حقیقی که مقصود طریقت است، نیست. از نظر خواجه عبدالله، بهشت پاداش عمل به شریعت است و ممکن است کسی به بهشت برسد اما به حقیقت ،یعنی معرفت حق، نائل نشود:

« کس باشد که هزار سال در بهشت باشد، بی واسطه ای حق نشناسد، صفات او حجاب اندازد. » (انصاری، 1362: 644)

      عبادت مزدوران

پیر هرات آن گروه از مردم را که خدا را از بیم عذاب و یا به طمع بهشت می پرستند و نه به سبب سزاواری او بر پرستش، مزدور می خواند. این گروه از مردم ، بر خلاف صوفیان راستین که حقیقت را به عیان می بینند، تنها سخنی از حقیقت شنیده اند. خواجه چنین پرستندگانی را پرستنده­ ی خود می­خواند نه خدا و معتقد است این افراد در آخرت فقط سلام حق را می­ شنوند زیرا همتّی برای دیدار سلام کننده نداشته اند. به عقیده ی وی در این گونه از عبادت، هیچ دوستی مابین بنده و معبود وجود ندارد. به همین جهت خواجه این نوع پرستش را مورد نکوهش قرار­ می­دهد. (ر.ک.انصاری، 1372 : 401، 432، 469، 517و666 و انصاری،1362: 33و99)

«او که او را می­پرستد بر بیم ، او خود را می­پرستد که ازبیم خود می­پرستد و طمع نجات خویش، نه به حق فرمان و سزای او ، پس داوری خود می­دارد و خود را می­ جُنبد، و آن که او را می­پرستد به امید ، او خود را می پرستد و تنّعم خود را، و راحت و ثواب و جزا را ، نه حق فرمان و مِهر او را، پس خود را می­ جنبد. من نه او را بر بیم و طمع پرستم چون مزدوران، و نه بر دعوی مهر او ، یعنی که از سزای او به استحقاق او عاجز مانم، که بر فرمان او پرستم.»      ( انصاری، 1362 : 33)

        بهشت : پاداشِ ناکامانِ طریقِ قُرب

از نظر خواجه عبدالله، آفرینش بهشت مکر است و دوزخ جز برای همان چیزی که خداوند فرموده، آفریده نشده است. منظور از مکر در آفرینش بهشت این است که آنان که به مقام قرب حق نمی­رسند و دیدار او را در نمی­ یابند در بهشت می­ آویزند در حالی که در حقیقت تصوف ، سخن و نشانی از بهشت و دوزخ نیست ،زیرا حقیقت یعنی معرفت پروردگار، وَرای بهشت و دوزخ است . (ر.ک . همان:630 و644 ) بهشت و دوزخ وجود دارد و صوفی بدان اعتقاد دارد ولی بهشت و دوزخ برای صوفیه که اهل حقیقت اند نیست بلکه برای عوام مردم است.(ر.ک. انصاری،1372: 17،370و456)

« حق تعالی دنیا را بیافرید و بر قومی بیاراست و گفت این جای بلاست و آخرت را بیافرید و بر قومی بیاراست و گفت این جای عطاست، و حضرت خود را بر قومی بیاراست، یعنی ایشان را به خود شناسا گردانید و گفت : ای جوانمردان ،دنیا و آخرت و دوگیتی ازآن شماست.» (همان: 171)

خواجه عبدالله معتقد است صوفی در طی طریق به سوی مقام قرب حق، به نعمت ها و خوشی ها و حتی بهشت، هرگز نباید التفاتی داشته باشد ، زیرا این امور در قیاس با قرب حق ارزشی ندارند و توجه بدانها، سالک را از وصول به مقام قرب باز خواهد داشت:

«گل بهشت در پای عارفان خار است، جوینده­ ی مولا را با بهشت چه کار است؟ اگر دست همت عارف به حور بهشت باز آید، طهارت معرفتش شکسته شود و اگر درویش از الله جز الله خواهد ، درِ اجابت بر وی بسته شود. بهشت اگر چه عزیز است از کم یافتن است، بهشت خواستن، آبروی کاستن است.» (انصاری،1372: 515)

از نظر خواجه عبدالله، عنایت و توجه باری تعالی در حق بنده، بسیار ارزشمند تر از دستیابی به بهشت است. صوفی حاضر است در دوزخ مخلّد بوده اما مورد التفات حضرت حق باشد تا اینکه در بهشت بوده و از مقام قرب او محروم باشد(ر.ک. همان:196، 388، 436و 516)

    بهشت و دوزخ درونی:

در پاره­ ای دیگر از اقوال خواجه عبدالله، دل و جان آدمی به صورت بالقوه مستعد تبدیل شدن به بهشت و یا دوزخ اند. جان آدمی می­تواند خزانه­ ی بهشت و یا دوزخ باشد و انسان در هریک از دو مسیر قُرب و بُعد که گام بردارد، دل و جان و وجود وی بهشت و یا دوزخ خواهند بود. خواجه عبدالله این بهشت و دوزخ را بهشت و دوزخ حقیقی ، و بهشت و دوزخ مشهور وعده داده شده را عکس و تصویری از این بهشت و دوزخ می­داند. (ر.ک همان : 81،423)

از نظر خواجه عبدالله ،آدمی به واسطه­ ی کردار نیک خویش هرگز مستحق بهشت نمی­گردد مگر آنکه فضل و رحمت الهی او را در بهشت آورد .در آن جهان اعمال خیر فقط از افراد با ایمان پذیرفته می­شود و انسان­ها جز با عنایت و رحمت خداوند پذیرای ایمان نخواهند بود.(ر.ک. همان:132)


منابع:

-         زرین کوب، عبدالحسین (1389). « ارزش میراث صوفیه» ، چاپ چهاردهم، تهران: امیر کبیر

-         ...................................... (1379) . « جستجو در تصوف ایران » ، چاپ ششم، تهران: امیر کبیر

-         انصاری ، عبدالله ( 1362) . « طبقات الصوفیه » به تصحیح محمد سرور مولایی، چاپ اول، تهران : توس

-         .............................. ( 1372) . « مجموعه رسایل خواجه عبدالله انصاری» به تصحیح محمد سرور مولایی،چاپ اول ، تهران :

توس


17/ 8/ 91

 


[ پنج شنبه 91/8/18 ] [ 8:9 عصر ] [ احمد حاجبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 16
کل بازدیدها: 55251