سفارش تبلیغ
صبا

غزل باران
 
لینک دوستان

بعد از قضیه ی کشته شدن عثمان ،سی سال بود که با امام (ع) قهر بود.آنها را در آن ماجرا مقصر می دانست.به ساربانان کاروانش گفته بود طوری حرکت کنند که قافله شان با کاروان امام(ع) در یک منزل اتراق نکنند.از قضا آب کم آوردند؛مجبور شدند در کنار چاهی که کاروان امام(ع) اقامت داشت فرود بیایند.افراد کاروانش را دور خود جمع کرد و به همه اعلام کرد که کسی حق ندارد به سراغ کاروان حسین(ع) برود ،با آنها صحبت کند یا از آنها چیزی بخواهد.مدتی نگذشته بود که قاصدی آمد و گفت امام(ع) با تو کار دارد.مانده بود چکار کند، از یک سو خودش قافله اش را از ارتباط با او  و اصحابش منع کرده بود و حالا امام(ع) مستقیم فرستاده بود دنبال خودش. زنش به دادش رسید.گفت یک لحظه برو ببین پسر فاطمه (س)با تو چکار دارد کسی متوجه نمیشود.بااکراه پذیرفت و به راه افتاد.مدت زیادی نگذشت که همه دیدند دوان دوان به سوی کاروان بازمی گردد در حالیکه چشمانش دریای اشک بود.کاروانیان را دور خود جمع کرد و به سرعت حساب و کتابهایشان را تسویه کرد، خیلی عجله داشت، در برابر نگاههای بهت زده ی اصحابش می گفت: بروید، همه آزادید، من باید بروم،باید به یاری پسر رسول خدا(ص) بروم .....السلام علیک یا اصحاب الحسین...السلام علیک یا زهیر


[ شنبه 92/8/18 ] [ 10:52 عصر ] [ احمد حاجبی ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 3
کل بازدیدها: 54374